دوستی(سپهر فاطمی)نوشته بود:سینمای کیشلوفسکی تصویر انسان است،آنگونه که هست نه آنگونه که باید باشد.که شاید نظری بسیار درست باشد.او چهرهای واقع بینانه از انسان را به تصویر می کشد.بدون اضافه کردن کوچکترین نظر یا توصیه ای.(به عنوان یک لهستانی واقع گرا)
موج نوی سینمای فرانسه برای صاحب این قلم تصویر کودکی و خاطرات تلخ و شیرین آن است.شاید اگر یک بار و تنها یک بار این فرصت مهّیا می گشت که مکان و زمانی را برای زیستن انتخاب کنم،به طور قطع پاریس سالهای 1960 را برای دوران بیست سالگی انتخاب می کردم.امّا افسوس که این مهم تنها رویایی بیش نیست در عنفوان یک تنهایی جانکاه و آزار دهنده.
اکنون که پس از پانزده سال به مرور موج نوی سینمای فرانسه و ژانر سیاه، می پردازم اگرچه سایه آن خاطرات دوباره هویدا می شود،امّا در مقابل قرائتی جدید در ذهنم نقش می بندد. شاهکار چهارصد ضربه اثر فرانسوا تروفو هنوز با آن هیأت سیاه و سفید و سکوت های آزار دهنده اش،در خاموشی ژرفی غرقم می سازد.شاید چون بعد از 10 سال فاصله از دبستان و دبیرستان و محیط خشک و وحشتناک آن این فیلم گوشه ای از آن خاطرات دهشتناک را برایم دوباره به تصویر می کشد.امّا زمانی که به چهره انسان مرسوم تروفو نگاه می کنم نمی توانم برای ثانیه ای این انسان را درک کنم.تلقّی من از انسان فرسنگها با این ،آنتوان دوآنل،فاصله دارد.مناسبات نادرست اینگونه ساده و سطحی یک انسان را قربانی نمی کند.هنگامی که دوباره آخرین متروی تروفو را باز بینی می کنم،در می یابم این آوانگاردیسم،در ژرف ترین لایه های خود پیام آور پوچی است.یک پوچی دست ساز و غیر اصیل. این مهم درآثار بزرگ ژان لوک گدار بیشتر مشهود است.سرباز کوچک یک قربانی نا آگاه است.که حتّی ثانیه ای نمی داند در پس چیست.عشقش در کلافی سر در گم به جای نخستین باز می گردد.و این داستان در گروه بیرونی دوباره تکرار می شود.تحقیر،روایتگر انسانهایی گیج است که نمی دانند در پس چه هستند.این گیجی مصنوعی است.زیرا در جهان بیرونی انسانها یی که اغلب در سلسله علّتها متوقّف می شوند،در حین کار و فعالیّت از هدف میپرسند،نه هنگامی که یک سیگار نیمه خاموش گوشه لب دارند و کلاهی کج به سر دارند و با کراواتی نیمه باز و اسلحه ای در دست با تردید به قتل یک انسان می پردازند.با این وجود دیالوگ ها عمیقا فلسفی هستند.گدار در سرباز کوچک،می گوید:همه انسانها ایده آلی دارند،تنها خداست که ایده آلی ندارد.آیا خداوند درگیر پوچی است؟که سوالی بسیار پخته و ناب است.آثار سیاه نیز بدین گونه هستند.ژان پیر ملویل در سامورایی،از قاتلی حکایت می کند که تنهاست و تنهایی به همان میزان او را از پا در می آورد که دشمنانش یا پلیس اینگونه میکنند....و در نهایت عناصر تنهایی،بی هدفی،سرگردانی،عشق های جنسی و کوتاه مدّت،سیگارهایی که در پس هم روشن میشوند،بالزاک و ژان کوکتو،... از عناصر اصلی این سینما هستند.علی رغم همه اینها نمی دانم چرا گذشه و حالم با این سینما اینگونه عجین شده.گویی این سینما یک مرحم یا یک اسطوره است.یک راهنما نیست.اما عجیب ذهنم را آسوده می کند.نمی دانم چرا؟...